ای صاحب زمانه...!

دنیا بد است، بی‌تو مکان بدی شده‌ست

ای صاحب زمانه! زمان بدی شده‌ست

حتی پیامی از تو به اینجا نمی‌رسد

بعد از تو باد، نامه‌رسان بدی شده‌ست

برگرد، تا هوای زمین را عوض کنی

حالا که نیستی، خفقان بدی شده‌ست

حالا که نیستی، همه ساکت نشسته‌اند

حتی زبان شعر، زبان بدی شده‌ست

ساعت، به سرعت و نگران پیش می‌رود

این تیک تاک‌ها، هیجان بدی شده‌ست

دست مرا بگیر که یخ زد بدون تو

جان مرا بگیر، که جان بدی شده‌ست

میلاد عرفان‌پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 0:26  توسط ツعــ⌛ــآطِفـِه بآنـو(26اردیبهشت)  | 

 

در هیاهوی زندگی دریافتم

چه دویدن هایی بود که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم

و چه غصه هایی که سپیدی موهایم را حاصل شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود

دریافتم در زندگی کسی هست که اگر بخواهد می شود و اگر نه نمی شود

به همین سادگی...

+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 15:41  توسط ツعــ⌛ــآطِفـِه بآنـو(26اردیبهشت)  | 

هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى از سرما مچاله شده بودند...
هر دو لباس‌هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى‌لرزیدند
پسرک پرسید: «ببخشین خانم! کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمکی کنم.
مى‌خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى‌هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.

گفتم: بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.
آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهای شان را گرم کنند، بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آن ها دادم و مشغول کار خودم شدم.
زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد، بعد پرسید: ببخشین خانم! شما پولدارین؟
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: من اوه نه!
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبکى‌اش به هم مى خوره.
آن ها درحالى که بسته‌هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند ...

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن‌ها دقت کردم،
بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم.
سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه این ها به هم مى آمدند.
صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم، لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.
مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

*
*

با دلبستن به دلخوشی های زندگی، می توان برای فردای بهتر تلاش کرد





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 12:0  توسط ツفـآطِ♥ـِه بآنـو (28تیر)  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 14:35  توسط ツسَمےــ♫ـرآ بآنـو(17شهریور)  | 

        
  زرد است که لبریز حقایق شده است

   تلخ است که با درد موافق شده است

    شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

     پائیز بهاری است که عاشق شده است            

 

                                                                                              "میلاد عرفان پور"

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 22:16  توسط ツعــ⌛ــآطِفـِه بآنـو(26اردیبهشت)  | 

دوستی به من

یک نهنگ هدیه داد

یک نهنگ ِ غول پیکر ِ عجیب

یک نهنگ ِ مهربان ِ ساده ی نجیب

یک نهنگ را ولی کجا می شود نگاه داشت

توی حوض و تُنگ که نمی شود نهنگ را گذاشت

هیچ جا نداشتم

آخرش نهنگ را ، توی قلب خود گذاشتم !

جا نبود !

تُنگ ِ قلب ِ کوچکم شکست

زیر ِ رقص ِ باله های ِ آن نهنگ ِ مست

سالهاست

تُنگ ِ قلب ِ من شکسته است و این

یادگاری ِ قشنگ دوست است

هیچ کس

باورش نمی شود ولی به جای قلب

توی سینه ام نهنگ ِ دوست است !

                                                                                عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 22:5  توسط ツعــ⌛ــآطِفـِه بآنـو(26اردیبهشت)  | 

(سَـمـی قُـربـآنی:)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 20:32  توسط ツمـدیریـتِ بـِلـآگ  | 

(سَـمـی اَفـشـآر:)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 23:43  توسط ツسَمےــ♫ـرآ بآنـو(17شهریور)  | 

سلام

دوستاني كه تونستن از ماراتن ارشد سربلند بيرون بيان بهشون تبريك ميگم

ان شاءالله در مدارج بالاتر ببينيمتون

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 11:45  توسط ツسَمےــ♫ـرآ بآنـو(17شهریور)  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 10:29  توسط ツسَمےــ♫ـرآ بآنـو(17شهریور)  |